از کلمات خسته ام، مدام از دستم فرار می کنند. همین امروز صبح را خواستم کلمه کنم، میخواستم خاطره اش کنم و بعدترها یادم بیایدش اما نشد. بهار شد اما کلمات همچنان از دستم فراری اند. نمی دانم شاید هم من از انها. القصه که رسم نا خوشایندی ست. این روزها تماما اینطور است. من هی میخواهم و نمی شود. هی نمی شود. نمی شود می ترسم آخر تسلیم این نمی شودهای لعنتی شوم. می ترسم کلمات کلمات مرا قورت دهند. می ترسم لعنتیها.
برچسب:
نویسنده: مینا جعفری