خرید بک لینک
تابستان گذشته بود. مسافرت بودیم. من و مامان و بابا. درجایی که نه زبانشان بلد بودیم نه خیلی از فرهنگشان می دانستیم. یک جایی وقتی بعد از کلی تقلا و پرس و جو و حالی کردن زبان انگلیسی به محلی هایی که خیلی انگلیسی نمی دانند رسیدیم به مقصد.

جایی در کوچه پس کوچه های شهر بود با دیوارهای نقاشی شده و کافه های دلچسب. صدای موسیقی دلنشین کافه ی رنگ وارنگ و پر از وسیله های آنتیک کناریمان به گوشم میخورد و داشتم عکس می گرفتم در حالی که حسی بهم دست داد که یکی دارد ازم عکس برمیدارد. بابا بود. شیرینی اینکه پدرت ازت عکاسی کند درحالی که حواست نیست با ترکیبی از عطر گلهای دور ور کافه آنقدر خوب چسبید به دلم. که از ان به بعد هروقت از انجا رد شدیم یاد ان سکانس لذت بخش از سفر افتادم. ان لحظه فهمیدم بوها را هم کاش می شد ثبت کرد. مثل تصاویر. مثل صدا.

تا به حال سعی کرده ای عطر و بوی کسی را به خاطر بیاوری؟ تا به حال موقع سوار شدن به ماشین محبوبتان بوی عطرش خورده به دماغتان؟ بعدها هیچوقت دلتنگ آن لحظه شده اید؟ آن زمانی که عطر یار به مشامتان می رسد و مست می شوی از حضورش. حضوری که اگر مثبت باشد. بعدها بعضی عطرها تورا یاد او می اندازد. یاد بویی که امنیت عشق و ارامش را دربر دارد.

خیال می کنم می شود عطرها را هم به یاد اورد. مثلا دیروز که من دلتنگ بودم. چشم هایم را بستم. درحالی که سخت خسته و درمانده بودم. چشمهایم را بستم و عطری را در ذهنم تجسم کرد. یکهو گویی آن عطر به مشامم خورد. حالم جا آمد. چشم هایم را بستم و لبخند زدم.

برچسب: نویسنده: مینا جعفری تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 16:34

صفحه بندی